نظر شما چیست؟
نویسنده: عذرا غنی
زمان مطالعه:9 دقیقه

نظر شما چیست؟
عذرا غنی
نظر شما چیست؟
نویسنده: عذرا غنی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]9 دقیقه
این فکر که شاید خدا گاهی اجازهی بهوقوع پیوستن بعضی اتفاقات بزرگ و فاجعهها را در این دنیا تنها، به دلایل کوچک و بعضاً بیاهمیتی میدهد؛ پس از جنگ دوازده روزه با دیدن آمار 3۶هزار نفری ازدواج ذهنم را پر کرده بود.
اینکه شاید همهی اینها باید اتفاق میافتادند تا یک نفر از ترس تمامشدن زندگیاش بالاخره اعتراف کند که چه کسی را بیشتر از همهی این دنیا دوست دارد و دوست دارد که در فرصت هرچند اندک زندگی در کنار او باشد. البته خب شاید خیلی از اینها هم تنها بهدلیل برهم نخوردن برنامهریزیها و متحمل هزینه نشدن در آن زمان ازدواج کردند. اما همین فکر بهطرز عجیبی از آن زمان در ذهنم چرخ میزد و برایم جالب بود که اگر سازوکار حکمت خدا چنین باشد؛ شاید حتی فاجعهای بزرگ تنها برای خواستهای کوچک و شاید بیاهمیت از نظر بعضیها اتفاق بیفتد... همین تصور از توانایی خدا در تنظیم همهی اتفاقات ریزودرشت، مرا در بیکرانگی وجودش محو و ذوب میکرد.
چند روز پیش از شروعشدن گشتوگذارهای مسابقهی سفر در معنا، دفتر خاطراتم را ورق میزدم که به صفحهی آرزوهایم در شبهای قدر امسال و سال گذشته رسیدم. آنجا چیزی را دیدم که همیشه بابت کمبودش در زندگیام شکایت کرده و فریاد کشیده بودم؛ اینکه خدا صدایم را نمیشنود و آرزوهایم را بیپاسخ گذاشته و از کنارشان بهسادگی عبور میکند. اما خب نتیجهی خواندن این آرزوها چیزی برعکس آنچه همیشه از آن شکوه کرده بودم، شد. تقریبا 90درصد خواستههایم اتفاق افتاده بود و با دیدن یکی از این آرزوها دوباره این فکر به سرم هجوم آورد که «شاید خدا اتفاق بزرگی را تنها برای دلیلی کوچک و بیاهمیتی که تو باشی رقم میزند.»
حال آن آرزو چه بود؟ موفقیت عمیق در زمینهی نوشتن.
حتی همین شرکت در مسابقه و انتخابشدن، برای منی که همیشه از ابراز وجود در جمع گریزان بودهام، موفقیتی عمیق بود. یعنی خدا حتی آرزویی که همینطور از آن گفته و نوشته بودم را شنیده بود چون هیچگاه چندان خودم را صاحب استعداد و توانایی خاص برای نوشتن نمیدیدم و قصد هم نداشتم که وقتی از من میپرسند دوست داری چه کاره شوی بگویم نویسنده و خودم را یک نویسنده بدانم.
و انسانی که دائما شکایت میبرد که کسی صدایش را نمیشنود، حال شاید دلیل اتفاقی شده بود و خدا صرفا برای وقوع پیوستن آرزوی او همه چیز را رقم زده بود.
باید بگویم یکی از چیزهایی که در این سفرها عمیقا من را تکان داد همین احساس اهمیتی بود که به تعلق خاطر و بزرگشدن و انسان شایستهای شدن میرسید.
یکی از عجیبترین احساسات و حالات من در این تجربه، احساس تعلقی بود که در آرامگاه فردوسی داشتم. نمیدانم چطور میشود که دو مفهوم تحصیل در رشتهی ادبیات فارسی و آرامگاه فردوسی، تا این اندازه در قلب من احساس تعلق بهوجود آورد! برایم چنین بود که من بیشتر و متفاوتتر از دیگران متعلق به آن مکان بودم و بهتبع تمام این احساسات، خاطرات سر کلاس نشستنها برایم زنده میشد. اینکه دیگران چیز ارزشمندی را که من در دانشکدهی ادبیات و کلاس درس بعضی از اساتیدم تجربه کرده بودم را نداشتند و اصولا نوع مواجههشان با ادبیات متفاوت از آن چیزی بود که من در خاطرم و با آن داشتم.
این حال خوش همچون نسیمی شاخههای درخت روحم را تکان میداد و ناگهان در خنکای سایهی آن روز احساس میکردم که من نیز همنوا با حرکت درختان شدهام و با هر تکان به خاطراتم میدوم و دوباره رشتهی خیال پاره شده و به همین مکان باز میگردم. به قبر اخوان ثالث نزدیک شدم. حس درآمیختگی عجیبی که تمام جان و روحم را دربرگرفته بود. انگار من مال ادبیات بودم و ادبیات مال من.
حالا دیگر به کنار قبر اخوان رسیده بودم. صدای استاد زرقانی وقتی سر کلاس با آن لحن با صلابت و با احساسش «آنگاه پس از تندر» را میخواند، در گوشم میچکید، عین قطرات ابتدایی باران که آرام و لطیف و اندکند. کلمات را به خاطر نمیآوردم اما احساسات آن روز و آهنگ صدای استاد دوباره داشت در وجودم نواخته میشد. گویی آلت موسیقی احساساتم شده بودم و از تن من بود که همهچیز نواخته میشد و تمام اینها نوای خوش تعلق را از وجودم به گوش جهان معنا میرساند. به همین دلیل هم عاشق تنهایی بوده و هستم چرا که همیشه پای خیالم را تبدیل به پر و بالی میکند و تا بینهایت به پرواز در میآورد. آنجا که بودم نمیفهمیدم چه شد که این احساس تعلق مشعلی را در درونم روشن کرد و در تمام مدتی که آنجا قدم میزدم نیز درختان را همنوا با ندای درونم میکرد و گرم از گرمای درونم.
تعلق، تعلق، تعلق.
میدانید از کجا و چرا به اینجا رسیدم؟ از اهمیت و دیدهشدن.
من بیش از هرجاومکانی سر کلاس همین استادم که صدایش در سرم تداعی شد، جرئت کردهام که حرف بزنم، نظر بدهم و خودم باشم. منی که هربار نوبت نظردادن سر کلاس بود دستانم از دریای شرم و خجالت درونم نمناک میشد و قلبم از کوبش امواجش به تپش میافتاد، سر کلاسهای او آن دریای ناآرام و پرجوشوخروش آرام میگرفت و چون چشمهای لطیف و آرام در درونم جاری میشد. در پس این آرامش من بیش از همیشه حرف میزدم و نظر میدادم چون میدانستم کسی مقابلم ایستاده که برایش اشتباهات بچهها اهمیتی ندارد و مهم نیست که نظرها و سوالاتشان تا چه اندازه ساده و بدیهی باشد او همیشه گوش شنوای شاگردانش هست و خواهد بود، همچون معلمی مهربان و اتفاقا همین نظر دادنها و بیان دیدگاههاست که برایش اهمیت دارد و محال است به کسی بابت نظرات و سوالاتش احساس شرم تزریق کند و تازه به ما میگوید که این خلاقیت ماست که حتی از او که استاد هست هم بیشتر میفهمد و باید اجازه بدهیم تا آزاد و رها باشد.
جدای از این مسئله که شیفتۀ ادبیات بودنم باعث میشود این استادمان را که حرف زدنش برایم بهسان کلوچهای شیرین و خوشمزه است و توانایی دستان روحش در به تصویر کشیدن زیباییهای شعر و ادبیات بر لوح وجودمان را دوست بدارم؛ همین اهمیت او به نظرگاه و دیدگاه خودمان و تشویق به داشتن صدایی در این دنیاست که باعث میشود ما انسانهای بهتری باشیم. او همچون آسمانی است که ابرهای کوچک روحمان در آن بارور میشوند و من یقین دارم که هر کدامسمان در آن سرزمینی که متعلق به آن هستیم خواهیم بارید و بیآنکه بفهمیم همهی اینها را از همان روزی خواهیم داشت که خلاقیت ما را قدرتمندتر از علم خودش خواند و همین فرصت شنیدن صدای روحمان ما را ارزشمند کرد.
احساس میکنم همچون شاعران قرن پنج و عنصری و ...، غرق در اغراق و مدیحهسرایی شدهام ولی حقیقتش این است که من از بتسازی نفرت دارم و یکی از تاثیرگذارترین جملات زندگیام همین است که به جز چهارده معصوم هیچ انسانی عاری از خطا نیست و ما نباید از انسانها بت بسازیم تا روزی با دیدن تنها لکهای سیاه از وجود آنان فرو بریزیم. حتی همین جمله نیز نقل قول از استاد عزیزم است.
بهنظرم خستهتان کردم و مدیحهسرایی دیگر بس است.
داشتم از چه میگفتم؟ اهمیت و تعلق.
حقیقتا من عاشق واکاوی احساساتم هستم و دوست دارم که سر یک کلافشان را بگیرم تا ببینم در انتها من را به کجا میرسانند؛ سیل احساسات عجیبی که در آرامگاه مرا غرق در خود کرده بود وقتی عصر همان روز رفتن به آرامگاه فردوسی در شهرک عربها به ساختمان تقریبا مخروبهی کانون رسیدیم و آقای فتحی از نوری که در روزهای کودکیش از همین مکان کوچک و مخروبه به قلبش میتابیده گفت، بیش از پیش احساس تعلق و اهمیت داشتن را در آغوش کشیدم. او میگفت در روزهایی که بعضاً تلاش میشد که پنبه در گوش خود بگذارند و وانمود کنند که صدای انسانهای این بخش از شهر را که با فرهنگی متفاوت به آنجا آمده بودند را نشنوند؛ کسانی به کانون میآمدند و دست بچهها را میگرفتند و به آنها میگفتند نظر شما چیست؟ خود آقای فتحی هم میگفتند: «فکر کنید در آن مکان و زمان، حالا کسانی آمده بودند که به ما میگفتند نظر شما چیست؟» این حرف را با پوست و گوشت و استخوانم درک میکردم و به همین دلیل هم شیفتهی آزادی و عشق و رشد خلاقیتی هستم که در کانون پرورشی فکری کودکان و نوجوانان موج میزند و ستارهای را نیز که در چشمان آقای فتحی میدرخشید را بهوضوح میدیدم. ستارهای که باری در شب تاریک دنیا مسیرش را روشن کرده بود حالا در چشمان خودش میدرخشید و او را قاسم فتحی کرده بود و ستارهی قطبی شخصی راهش شده بود. البته من اینطور احساس کرده بودم.
اما بهنظرم همین«نظر شما چیست؟» و آموختنِ داشتن نظر و دیدگاهی در این جهان بود که او را قاسم فتحی کرده بود، همان اهمیتی که به تعلق میرسید، تعلقی که میدانم رشتههای وجودش را ولو اگر نخی باشد تا ابد از کانون جدا نخواهد کرد.
و حالا اگر واقعیتش را بخواهید از فردوسی به این فلسفهبافیها رسیدن برای خودم هم عجیب است، احساس تعلقش هم عجیب بود اما منتسببودن به همین دانشکده و استادم، چه روزهایی که همان ستارهی قطبی راهم نشد و شاید همین اتفاق کوچک یعنی ملاقات با او روزی به اتفاقات بزرگ و خیرهکنندهتری بدل شود و حتی برعکس آنچه به آن اندیشیده بودم نیز اتفاق بیفتد.
دوباره میگویم این جادو و افسون اهمیت است، اهمیتی که تعلق ایجاد میکند، چراغ راهمان میشود و به اتفاقات بزرگتری و یا حتی کوچکتری ختم میشود و به شما اهمیت و ارزش میدهد و حتی میتواند یک تبهکار را برای رسیدن به آن تصویر خوب و متفاوت هرچند غلطی که یکی از او ساخته اندکی مهربانتر و یا حتی به انسان دیگری بدلش کند، خیلی وقتها یک گوش شنوا و آغوش گرم و یا حتی نظر شما چیست؟ میتواند تمام معادلات را تغییر بدهد و یا حتی باعث شود وقتی قدم در آرامگاه فردوسی گذاشتید دیگ احساساتان بار گذاشته شده و با شعلهی تندی جا بیفتد.
در مورد کانون و دنیای شیرین و آزاد و خلاقش نیز دوست دارم که بگویم هر چند من انسانی نیستم که از مصاحبت با بچهها لذت ببرم اما وقتی به کار در کانون پرورشی فکر میکنم، شوقی عجیب وجودم را فرا میگیرد و دوست دارم کسی باشم که به دیگران میآموزد بهصرف اینکه یک انساناند چهقدر ارزشمند و بینظیر و فوقالعادهاند و قوهی خیالشان از همهی این دنیا بهتر میفهمد و میتواند چراغ راهشان باشد، چون تاثیرش را لمس کرده، حس کرده و بغل کردهام البته به لطف خدا، و شاید هم روزی ابتدای همین کلاف شوق را گرفتم تا ببینم مرا به کجا میبرد. شاید آن وقت من واسطهی اتفاقی بزرگ شوم یا اتفاقی بزرگ بهخاطر من بیفتد و دوباره به همین گزاره برسم که گاهی خدا اتفاقات بزرگ را برای وقایع کوچکی رقم میزند و اتفاقات کوچکی همچون ملاقات با یک انسان و شنیدن جملهی «نظر شما چیست؟» را سر منشا اتفاقات بزرگی قرار میدهد.

عذرا غنی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
